
در این قسمت، زمینههای تاریخی امضای موافقتنامه گلستان و دغدغههای ژنرال یرملوف در مواجهه با شیعیان قفقاز بررسی میشود. همچنین دیدگاهها و فتاوای شرعی مراجع بزرگ شیعه، نظیر میرزا بزرگ فراهانی و میرزای قمی، در خصوص تکلیف مسلمانانی که زیر سلطه روسها قرار گرفتهاند (وجوب یا استحباب هجرت)، عیناً نقل شده است.
بر اين اساس، جمعيت مسلمان در حوزه قفقاز جنـوبي تـا سـال 1264ق1848/.م . بـه رقـم 428،487تن رسيد كه از اين ميزان 215،226نفر از آنهـا اهـل سـنت و 213،261تـن شـيعه بودند .1 از قرار معلوم، كاهش نسبي جمعيت مسلمانان سني نتيجه مهاجرت بخش چشـمگيري از ايشان به عثماني در سالهاي پس از امضاي عهدنامههاي تركمنچـاي (1828م1243/.ق.)و ادرنـه (1829م1244/.ق.) و قطعي شدن استيلاي روسيه بر قفقاز بود.2 البته شمار علماي شـيعه قفقـاز در همان سال، 3334تن بود كه نشان ميدهد ميانگين آن نسبت به كل جمعيت شـيعه قفقازكـاهش يافته است. اين آمار با اينكه به سالهاي پس از انعقاد عهدنامه تركمنچـاي تعلـق دارد، از وجـود جمعيت چشمگير شيعه در قفقاز نيمة نخست سدة سيزدهم حكايـت دارد . طبعـاً مـديريت ايـن جمعيت چشمگير از شيعيان در وضعيتي كه امور زندگي روزمره آنان پيوند وثيقـي بـا باورهـاي ديني و مذهبيشان داشت و «ملاها» يا همان پيشوايان دينـي محلـي، حضـور معـين و مـؤثري در رسيدگي به مسايل ديني و عرفي آنان داشتند، اهميت ويژهاي داشت. طبق گزارش زوبـف در سـال 1833م . تنها در ولايت تالش- آخرين ايالت جداشده از ايران در دور نخست جنگهاي ايـران و روس و در اصل، دنباله شمالي حوزه قومي گيلان- 1103م .ملاي مسلمان حضور داشت كه شمار زيادي از آنان شيعه بودنـد .3 در چنـين وضـعيتي، چـه راه هـايي بـراي اداره امـور شـيعيان، مهـار مخالفتهاي احتمالي آنان و تأمين و حفظ وفاداريشان به دولت امپراتوري پيشروي فرمانـداران روس قفقاز قرار داشت. قاعدتاً اهميـت ايـن موضـوع ايجـاب مـي كـرد كـه فرمانـداران روس و كارگزاران سياست استعماري روسيه، در قبال آن تدابيري بيانديشند. يكي از آن تـدابير توجـه بـه علماي بانفوذ و تلاش در جهت جذب آنان به درون ساختار اداري دستگاه استعماري و همزمـان، رفع تهديد از علمايي بود كه سر سازگاري با حاكميت روسيه بر قفقاز نداشتند.
سياست استعماري روسيه در قبال علماي شيعه قفقاز كيفيت سلوك فرمانداري نظامي قفقاز با علماي شيعه يكي از موضوعاتي است كه مـي توانـد بـه
1 Petrushevskii, Kolonial'naya politika.., vol. 1, p. 373. 2 Dana Lyn Sherr(2007)y, "Imperial Alchemy: Resettlement, Ethnicity, and Governance in the Russian Caucasus, 1828-1865", PhD Thesis, University of California, p. 8. شويتوخوفسكي بر اساس برآوردهاي آماري روسها از جمعيت مسلمان قفقاز در دهة1830م . نسبت جمعيـت سـني و شيعه را تقريباً برابر دانسته است: Tadeusz Swietochowski(1985), Russian Azerbaijan, 1905-1920, the Shaping of National Identity in a Muslim Community, Cambridge: p. 8 3 Zobov, vol. 4, p. 151.
درك بهتر سياست استعماري روس در اين زمينه كمك كند. در اغلب منابع تاريخنگـاري صـدر قاجار ضمن توضيح عواملي كه زمينه دور دوم جنگهاي ايران و روس را فـراهم آورد از توسـل شيعيان قفقاز به مراجع شيعه در ايران و عراق سخن رفته است.1 اما موضوع ارتباط شيعيان قفقاز با مراجع شيعه و كيفيت آن تا كنون به صورت مستند و معـين بررسـي نشـده اسـت . طبعـاً برخـي مشكلات مرسوم و در رأس آنها فقدان اسناد و مدارك كافي باعث شده است كه در تحقيقـات انجام شده از كنار اين موضوع به صورت كلي عبور شود. با اين حـال، شـواهدي وجـود دارد كـه ميتواند به ارائه پاسخي هرچند مقدماتي به اين پرسش كمك كند. يكي از نمونههاي معيني كـه ميتواند ما را به درك روشني از اين مسئله و كيفيـت مواجهـة زمامـداران روس بـا آن برسـاند ماجراي ملاتنگريوردي، پيشواي روحاني شيعيان تفليس است. متأسفانه شناخت ما از ايـن عـالم، محدود به چند فقره سند است كه در لابهلاي اسناد فارسي آرشيو دولتي گرجستان به جـا مانـده است. «اجازه»اي كه در تاريخي نامعين اما طبق قراين و شواهد در همان سـال هـاي نخسـت سـدة سيزدهم صادر شده، از اين جمله است .2 طبق اين «اجازه» عالمي نهچندان مشهور به نام «محمد بن حاجي حيدر كرماني» ملاتنگريوردي را كه در متن اين سند «سيتفليسي الاصل» معرفي شده، مأذون دانسته است تا به «آنچه از رساله مولانا و سيدنا و استادنا الاعظم آقاسيدعلي طباطبائي» يا از «ساير مجتهدين حي جامعالشرايط» و يا از خود وي «استماع» كرده است عمل كند و «به مردم بگويد» و «در صورت اختلاف، رأي آقاسيدعلي را ترجيح دهد مگر اين كه ديگـري از او اعلـم باشـد ». بـر مبناي اين اجازه به «همه مسلمانان و عامه اهل ايمان» در «بلدة تفليس» و «قبايل و قراي متعلقه بـه آن» توصيه شده بود كه «در مسايل دينيه از طهارت و عبادات و معاملات و عقـودات از نكـاح و امثال آن» به «عاليجناب مذكور» رجوع كنند. هرچند مخاطب اين «اجازه» جمعيت شيعه تفليس است، تحليل اوليه درونمايه آن چند نكته مهم را روشن ميكند:
گسترده بود. 1 دنبلي، همان، ص 522؛ جهانگيرميرزا(1384)، تاريخ نو، چاپ عباس اقبال، تهران: علم، صـص -23 24؛ محمدصـادق وقـايع نگـار مروزي(1369)، آهنگ سروش، گردآورنده حسين آذر، تصحيح اميرهوشنگ آذر، تهران [ : بـي نـا ] ، صـص -232 233؛ محمـدتقي لسانالملك سپهر(1380)، ناسخ التواريخ(تاريخ قاجاريه)، تصـحيح جمشـيد كيـان فـر، ج ،1 تهـران : انتشـارات اسـ اطير، ص363؛ رضاقليخان هدايت(1380)، روضة الصفاي ناصري، تصحيح جمشيد كيانفر، ج،9 تهران: انتشارات اساطير، ص 7830؛ علي اكبـر بينا(1342)، تاريخ سياسي و ديپلوماسي ايران، ج1(از گلناباد تا تركمنچاي)، تهران: دانشگاه تهران، ص 209. 2 اسناد فارسي آرشيو دولتي گرجستان (كوتهنوشت: افاگ)، فوند ،1452 سند شمارة 30.
سلسله مراتب اين مرجعيت و اعلميت سيدعلي طباطبايي به خوبي در متن «اجازه» تجلـي يافته است.
1 Baddley, The Russian Conquest of the Caucasus, p. 97; Michael Whittock((1959), "Ermolov-Proconsul of the Caucasus", Russian Review, 18/1 , p. 55; King, The Ghost of Freedom, p. 45.
در پاي آن قرار دارد. اين كه چرا يرملوف زبان تركي را براي اين اعلاميه برگزيده، خود نكته درخور تأملي است. قطعاً يرملوف با اين تدبير، بخش بزرگي از جامعة تركزبان و مسلمان خـان نشـين هـا را كه زبان فارسي نميدانستند مورد خطاب مستقيم اعلاميه خود قرار ميداد. اما شايد هدف ديگري نيـز در ميان بود؛ طبق شواهد موجود از جمله حجم انبوه اسنادي كه از سده سيزدهم هجري برجاي مانـده است، زبان مكاتبات اداري در حوزه مسلماننشين قفقاز جنوبي، حتي تا دههها پس از اسـتيلاي رژيـم تزاري، فارسي بود. متن اجازهاي كه براي ملاتنگريوردي صادر شده بود نيز به زبان فارسي نوشته شده بود. و باز درست در همين زمان مكاتباتي ميان يرملوف و دستگاه حاكمه ايـران جريـان داشـت كـه اينها به زبان نيز فارسي بود.1 ضمن اين كه دست كم تا نيمة سدة نوزدهم ميلادي آثار تاريخنگاري مهم اين حوزه يعني گلستان ارم، تاريخ قرهباغ، تاريخ صافي، اخبارنامه و غيره به زبان فارسي نوشـته مـي شـد . بنابراين، بعيد نيست يرملوف از همان ابتداي حضور در مسند فرمانـدار نظـامي قفقـاز، انديشـه تنـگ كردن گستره نفوذ زبان فارسي در آن بخش از قلمرو تاريخي ايران را نيز در ذهن ميپرورد. انديشـه اي كه جلوهاي ديگر از آن نيز در مضمون همين سند بازتاب يافته بود و هـدف آشـكار آن، قطـع پيونـد فرهنگي حوزه ماوراي ارس با ايران مركزي بود. به هرترتيب، يرملوف در اعلاميه مذكور با لحني تند و هشدارآميز ملاتنگريوردي را بهدليل يك رشته گفتگو و تحريرات با علماي شيعه در ايران، خائن دانسته، تأكيد كرده بـود كـه «نظـام عليه اروسيه» بر وي رحم آورده و به تبعيد ابدي وي رضايت داده است. فارغ از كيفيـت سـلوك يرملوف با ملاتنگريوردي كه به نوبه خود داراي اهميت و شاهدي متقن از سياسـت اسـتعماري دولت تزاري در قبال علماي شيعه قفقاز در ابتداي استيلاي آن بود، نكته مهمتري كه در ايـن سـند بازتاب يافته اشاره ظريف يرملوف به سياست آتي دستگاه حاكمه قفقازدر قبال شيعيان اين منطقـه و پيشوايان روحاني ايشان است. بند دوم اين اعلاميه ضمن اشاره به شواهدي كه از تأييد و تصديق مرتبه «آخوندي» ملاي مذكور توسط «علماي بزرگ ايران» (ايرانده بيوك علمالر) به دست آمده بود، نفس اين ارتباط را به مثابه خيانتي آشكار (علاقه خيانت) قلمداد كرده بود. آنگاه تأكيد ميكرد كه در سايه پادشاهي امپراتوري روسيه ميليـون هـا مسـلمان (نيجـه مليـان و حسابسـز محمديـه
1 براي نمونه بنگريد به: مجموعه اسناد فارسي آرشيو دولتي گرجستان ( مجموعه رونوشت كتابخانه گـروه تـاريخ دانشـگاه تهران)؛ و نيز: T. M. Musvi(1977), Orta asr Azarbaichan tarikhina dayir Farsdilli sanadlar, xvi-xviii, Baku: Elm Neshriati, pp. 121-237
و از جمله جمعيت چشمگيري از شيعيان زندگي ميكنند و بـه همـين خـاطر، دولـت امپراتوري قادر است كه براي اتباع شيعهاش «شيخالاسلام مخصوص» تعيين و مقرر نمايـد . در ايـن صورت«هيچ نيازي نيست كه علماي بزرگ ايران، اختيار و دخالتي در امور مذهب و شريعت و يا محاكم و ديوانخانههاي متعلق به آن» داشته باشـند (هيچگونـه احتيـاجي يوخـدر كـه مـذهب و شريعت امورنده و يا محمديه محكمه و ديوانخانه لرنن حقيقتنـه متعلـق ايشـلرنده علمـاي كبـار ايراننك اختيار و عملي داخل ايده). تندي لحن انذار و تهديد در دو بند پاياني اعلاميه يرملوف تشديد ميشد و همه «سيدها، آخوندها و ملاهاي» ساكن آن سوي «مرز» را نسبت به هرگونه ارتباط و مراوده با «شيخالاسلامهاي ايران» (ايـران شيخالاسلاملره) هشدار ميداد و تصريح ميكرد كه هرگونه گفتگو و مكاتبه سري بـا آنـان بـه عنـوان خيانت قلمداد شده و مرتكب آن «اصل خاين و عاصـي » و مشـمول «شـدت غضـب قـانوني » خواهـد گشت. هركسي هم كه در ارتباط بـا اخـراج آخونـدملاتنگري وردي بـا «مسـلمانان آن سـوي مـرز » (بوطرفنن محمديه ملتي) مراودهاي داشته باشد به «تنبيه و بازخواست و سياست» تهديد شده بود.1 طبعاً اين سند، بيانگر جلوهاي از سياست استعماري روسها در قبال مسئله مرجعيت شيعه بود. اما بيش از آن بازخوردي از يك تـدبير موقـت در مـوقعيتي اضـطراري مـي نُمـود . «آقاسـيدعلي طباطبائي» مشهور به «سيدالمجتهدين» كه در متن اجازه ملاتنگريوردي نظر وي اعلم معرفي شده بود، در كنار شيخ جعفركاشفالغطاء، يكي از دو مجتهد بزرگ شيعه در آن روزگار و از جملـه چند مجتهدي بود كه نقش فعالي در صدور فتاواي جهادي داشتند.2 طبق محتواي اعلاميه يرملـوف ملاتنگريوردي با اين مجتهدان مكاتبهداشت و شايد در اين مكاتبهها بر ضـرورت اقـدام عملـي براي اعلام جهاد و بسيج مسلمانان به منظور مقابله با سلطه نظامي روسها تأكيـد كـرده بـود . در سال 1822م1237/.ق . كه يرملـوف ايـن اعلاميـه را صـادر كـرد، بـه رغـم پايـان دور نخسـت جنگهاي ايران و روس و امضاي مصالحه گلستان (1228ق1813/.م.)، اختلاف و نزاع ميان ايران و روسيه بر سر نواحي اشغالي هنوز باقي بود. در ايران نيز دو گروه، خواهان از سـرگيري جنـگ براي بازپسگرفتن اين نواحي بودند. گروه نخست كه در دستگاه حاكم مستقر بـود و در رأس آن
1 آفاگ، فوند ،1452 سند شمارة 813. 2 دنبلي، همان، ص 222؛ ميرزابزرگ فراهاني، همان، صص -168 173؛ Robert Gleave((2005), "Jihad and the Religious Legitimacy of the Early Qajar State", in Idem (ed.), Religion and Society in Qajar Iran, RoutledgeCurzon: pp. 43-44.
138 مطالعات تاريخ اسلام، سال هفتم، شمارة ،26 پاييز 1394 عباسميرزا حضور داشت، به دلايل مختلف حاضر به پذيرش مصالحه تحميلي گلستان نبـود و آن را نتيجه فريبكاري روسها و همراهي دوستان بريتانيايي ميدانست. گروه دوم كه نفوذ اجتماعي به مراتب بيشتري داشتند، از شماري علما و مراجع برجسته شيعه تشكيل ميشد كه بنا به وظيفه ديني عقيده داشتند كه بايستي عليه «كفره روسيه» اعلام جهاد شود.1 به نظر ميرسد از نظر يرملوف كه در پي تثبيت مرز نواحي اشغالي در رود ارس بـود،2 قطـع همه اشكال پيوند و مراوده مردم آن سوي ارس با ايران مركزي، ضرورت داشت. او دريافتـه بـود كه در غياب يك حكومت بومي پاسخگو، علما، مرجع و پناه اصلي مردم، نه صرفاً در امور دينـي بلكه در تمام اموري بودند كه با زندگي واقعيشان ارتباط داشت. اين را نيز دريافته بود كه شماري از اين علما نظر به پايگاه و اعتبار اجتماعي و مرتبه فقهي خود التـزام و تعهـدي معـين نسـبت بـه تبعيت از مراجع بزرگ شيعه در ايران و عراق داشتند. بدينترتيب مسئله مشخص پـيش روي وي، مهار اين تهديد و مديريت آن به نفع منافع دولت متبوعاش بود. اخـراج و تبعيـد ملاتنگـري وردي يك روي سياست فرمانداري كل قفقاز در راستاي مواجهه با اين مسئله بود؛ اما روي ديگري ايـن سياست، اتخاذ تدابيري براي جذب عناصر سازگار و وفادار به منافع دولـت امپراتـوري بـود . ايـن سياست، اخير خود دو جلوه متمايز داشت: نخست جـذب عناصـر سـازگار درون دسـتگاه اداري قفقاز و حفظ آنان از طريق تأمين مالي؛ و ديگري تلاش براي طراحي مقامي شبيه به شيخالاسـلام كه ناظر بر امور شيعيان و نماينده دولت تزاري در اين حوزه باشد. در ادامه بحـث، بـه روي دوم سياست يرملوف در قبال شيعيان قفقاز يعني تلاش براي جذب چهرههاي برجسته شيعه و طراحي مقام شيخالاسلام قفقاز خواهيم پرداخت.
جذب علما به درون ساختار اداري جديد در جامعه قفقاز ابتداي سدة سيزدهم، قشري از علماي مسلمان شيعه و سني با عناوين ملا، آخونـد، شيخالاسلام و افندي حضور داشتند. اين علما به طور سنتي، نقشهاي فرهنگي- اجتماعي معينـي در
1 نك: جهانگيرميرزا، تاريخ نو، صص -20 24؛ فراهاني، احكام الجهاد، مقدمه مصحح، صص -61 78؛ حامـد الگـار، ديـن و دولت در ايران، صص -14 15؛ و نيز: Gleave, "Jihad and the Religious Legitimacy…", p. 41-70 2 Feodorova, Zapiski, p. 288; N. F. Dubrovin(1888), Istoria voiny I vladichestva russkikh' na Kavkaz', S. Petersburg: v. 6, p. 240.
زمينههاي آموزش، تبليغ دين، مسايل شرعي و امور ديني، قضاوت، مسايل عقود و معاملات و غيره ايفا ميكردند.1 در درون اين طيف، شمار اندكي از شأنيت و مقام اجتماعي بالا برخوردار بودنـد و باقي بيشتر علماي ميانهحالي بودند كه در شهرها و روستاها امور ديني و مسايل مـرتبط بـا آن را بر عهده داشتند. البته در قفقاز، اين روزگار مدرسه يا حوزه علميه بزرگي از سنخ مدارس بـزرگ قم، تهران، اصفهان يا مشهد، و يا حوزههاي كربلا و نجف وجود نداشـت . در منـابع موجـود نيـز ذكري از مجتهد شيعه برجسته و صاحب نفوذي نيامده است كه توانسته باشد جمعيتي از شـيعيان قفقاز را به سبك شيخ شامل در داغستان، عليه روسها بسيج كند.2 البتـه مـدارس كوچـك تـري بودكه نمونههاي آن را ميتوان در مراكز شهري مطرح قفقاز آن روزگار نظير شوشي، شـماخي و لنكران جستجو كرد.3 باوجود اين، شيخالاسـلام هـا و آن دسـته از علمـا كـه از پايگـاه اجتمـاعي برجستهاي برخوردار بودند، عموماً در يكي از مراكز علمي ايران يا عراق تحصـيل كـرده و موفـق شده بودند از مجتهدي صاحبنام براي مرجعيت محلي در مسائل ديني كسب اجازه كنند.4 تسلط نظامي روسها بر قفقاز، پيامدهاي معيني براي پايگاه اجتماعي علما داشت. قاعدتاً چنين رخداد مهم و سرنوشتسازي ميبايست واكنش ايشان را برميانگيخت. با وجود ايـن، در اسـناد و
شواهد تاريخي موجود، هيچ اشارهاي به يك واكنش سازماندهي شده و مؤثر از سوي علماي بومي 1 افاگ، فوند ،2 سند شمارة1274 ( عريضة جماعت شيعه بلاد نخو به تاريخ 21 محرم 1238ق. مبني بر معرفي دو نفر به عنوان شيخالاسلام و آخوند «كه امر نكاح و طلاق و تقسيم و امورات ما در دست ايشان بوده باشد». ) ، «(چون عاليجـاه جناب صاحبي قمندانت ولايت شكي نازيموق به دعاگويان فرموده بودند كه موازي پانزده نفر افندي و بيست نفر مـلا و بيست و دو نفر خادم به مسجدهاي نخو و قشلاق امتياز و استخراج نمايند دعاگويان بنا بر فرموده صاحبيام بخوشحالي و رضامندي كدخدايان و ريشسفيدان نخو و قشلاق آن افنديان و ملايان و خادمان را امتياز و استخراج نمـوده تحريـر نمودند صاحبا در وقت نوشتن پانزده نفر افندي و بيست نفر ملا و بيست و دو نفر خادم چهارنفر افنـدي ذي حرمـت و مأذون شده از زمره افنديان خارج گرديده بزمره ملايان داخل ميشدي نهايت در قانون و قانون علما عيب بسـيار اسـت كه افندي مأذون بزمره ملا داخل گردد از آن سبب بيست نفر افندي و شانزده نفر ملا و بيست و دو نفر خادم در سياهه تحرير و محرر گرديد كه بيحرمتي نشود صاحب اختياراند.») ؛ افاگ، فوند ،2 سند شمارة 1275. 2 شورشهايي كه در دهه 1830م . و پس از انعقاد پيمانهاي تركمنچاي و ادرنه در حوزة تحـت اشـغال روسـيه روي داد عمدتاً در نواحي سنينشين و تحتتأثير نهضت مريدي داغستان بود. تنها شورشي كه شيعيان در آن اكثريت داشتند در تالش و در هواداري از ميرحسنخان، خان معزول تالش انجام شد: Akty sobrannye Kavkazskoiu Arkheograficheskoiu Kommissieiu [Official Documents of the Viceroyalty of the Caucasus], vol. 7, nos. 936-938. 3 George A. Bournoutian(1992), The Khanate of Erevan Under Qajar Rule, 1795-1828, Costa Mesa: pp. 173-175. 4 افاگ، فوند ،1452 سند شمارة1030؛ نيز بنگريد به حسين احمدي (كوششگر)(1390)، دو رساله و دو گزارش دربـاره تالش شمالي، تهران: مؤسسة تاريخ معاصر ايران، صص -149 154؛ حسـين احمـدي (كوشـشگـر)(تصـحيح)(1384)، «وقفنامه گوهرآغا» در سه رساله درباره قفقاز، تهران: مؤسسة مطالعات تاريخ معاصر ايران، صص -119 124.
در رويارويي با سلطه روسنيامده است. طبعاً علل مختلفي براي اين مسئله ميتوان برشـمرد؛ نبـود يك چهره روحاني برجسته با نفوذ اجتماعي گسترده، فقدان نهاد يا شبكه ديني مؤثر، ناهمگوني و پراكندگي قومي و فرهنگي، وضعيت حكومت خانخاني، الگوي زيست ارباب و رعيتي و غيره از اين جمله است. با اين همه، نكته جالب توجه، شواهدي است كه از جذب شماري از اين علمـاي ميانهحال به دستگاه استعماري روس در قفقاز حكايت دارد. اين علما در دورة فرمانروايي خانهـا عموماً پايگاه اجتماعي محدود اما مؤثري داشـتند، در گـروه «معـافي هـا» قـرار مـي گرفتنـد و از پرداخت انواع ماليات معاف بودند.1 گويا فرمانداران و صاحبمنصبان روس از همـان سـال هـاي نخست اشغال قفقاز، ارتباط و تعامل با علما را تدبير سودمندي براي اداره بهتر ايالات اشغالي يافتند. يكي از نخستين تدابيري كه به منظور جذب اين علماي ميانـهحـال بـه نظـام فرمـانروايي جديـد انديشيده شد سازماندهي آنها و برقراري مستمري براي ايشان بود.2 يرملوف سهم برجستهاي در پيريزي پايههاي سياست دولت تزاري در اين زمينه داشـت . وي همراستا با خطمشي بومگرايي كه در اداره امور قفقاز اتخاذ كرده بود،3 با پيشوايان ديني قفقاز اعم از سني و شيعه ارتباط برقرار كرد و كوشيد رفتار ديني و سياسـي آنـان را بـا سياسـت اسـتعماري روسيه در قفقاز هماهنگ كند.4 بااينحال، چنـانكـه در قضـيه «ملاتنگـريوردي» اشـاره شـد، برخورد وي با اين مسئله نيز تابعي از رويكرد نظامياش در مـديريت مسـايل قفقـاز بـود . پـس از اخراج ملاتنگريوردي عالم ديگري به نام ملامحمدعلي كه پيش از آن شيخالاسلام قبه بـود، بـه جانشيني وي گماشته شد. ملاي مزبور بنابر عريضهاي كه در تـاريخ 22شـوال 22/1247مـارس 1832 خطاب به «غوبرناطور» وقت قفقاز نوشته است5 تا سال 1832/1247، يعنـي بـه مـدت ده سال «با اخلاص تمام و باميدواري مرحمت دولت عليه» در آن منصب تابع و خـدمتگزار دولـت روسيه بود. اما از قرار محتواي عريضه وي، فرمانداران روس به وعدههاي خود در باب كارسـازي
1 B. N. Leviatov (1948), Ocherkiis istorii Azerbaijana v XVIII veke, Baku: p. 50-51; Berzhe, Opisanie karabaqskoi provintsii, [A Description of Qarabagh Khanate] (Tiflis: 1822), vedomost no. 1. 2 افاگ، فوند ،1452 سند شمارة 946 ( عريضه آخوندها و ملايان يليسـاوطپـول بـه رتيشـچف در بـاب قطـع مواجـب و مستمري ايشان)، AKAK, II, p. 285. (مكتوب سيسيانف به آخوندهاي يلساوطپول به تاريخ 14 مه 14/1805 صفر 1220). 3 L. H. Rhinelander(1983), "Viceroy Vorontsov's Administration of the Caucasus", in R. G. Suny, Transcaucasia, Nationalism and Social Change, Michigan: pp. 90-91. 4 افاگ، فوند ،2 اسناد شمارة -1274 1275. 5 افاگ، فوند ،1452 سند شمارة 28.
3 شهریور 1405
تعداد بازدیدها : 60 بازدید